هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام
هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو
در انحصار غم عشق در محاصره ام
به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی
هنوز روی سکوی کنار پنجره ام
شب از بکارت روحم عبور کرد ولی
قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام
تو را به آینه سوگند میدهم مریم
مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام
به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست
که من چو عقرب عاشق درون دایره ام
چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم
همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام
تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی
و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام
و لمس برف تنت حسرتی است در روحم
به خشکسالی محض کویر پیکره ام
یاد باد آن روزگاران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد ما
از من ایشان را هزاران یاد باد
دنیا
بعد لیلا نیز مجنون را به صحرا می کشند
آهوان مست جور چشم او را می کشند
زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند
قصه ی انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها می کشند
قامتم هر قدر رعناتر شود ،خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند
عشق موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
!چشم های ما فقط
"رنج"تماشا می کشنداز فاضل نظری

«حوا»
حوا در حقيقت تجلي جمال الهي بود و هديه اي که خداوند به آدم داد . حوا داستان آفرينش
خودش را اينطور نقل ميکنه که من وقتي چشمم را باز کردم ديدم که در بهشت بر روي گلي
نشسته ام . ( مثل ما که ناگهان خود را در وسط معرکه عالم ميبينيم . ) نگاه کردم به اطرافم
وديدم که آسمان بالاي سرم است و از يک غاري آب مياد . صداي آب مرا مسحور خودش
کرد و بعد ديدم که اين آب همينطور سرازير شد تا اينکه تمام فضاي برکه را پر کرد .
( هرچند که در آن موقع نميدانست آب و برکه و عکس چيه ولي ديد که يک چيز روشني آمد
و همه جا را گرفت . ) بعد ديدم از آسمان فيروزه اي که يکي بالاي سرم بود يکي هم در آب
بوجود آمد . از بسکه مسحور اين آب شده بودم آمدم تا ببينم اين آب چيه که ناگهان در آب
دختر بسيار زيبايي را ديدم و محو جمالش شدم . ( ما هم اگر خودمان آن گوهري که خداوند
در ما به وديعه گذاشته را ببينيم محو جمال خودمان ميشيم : تو چون يوسفي وليکن به درون
نظر نداري ) بهش خنديدم ، ديدم که اون هم بهم ميخنده و خيلي خوشحال شدم از اينکه ديدم با
من دوست هم هست و اگر در همان لحظه صدايي به من نگفته بود که اين خودم هستم مثل
نرگس عاشق خودم ميشدم* و اينقدر در فراق خودم اشک ميريختم تا ميمردم .
حوا نقطه اوج آفرينش است . آدم تمامي درسها و اسماء را آموخت ولي اون درس نهايي
( مرا معلم عشق تو دلبري آموخت ) و اون درس غمزه ( به غمزه مسئله آموز صد مدرس
شد ) را بايد از حوا مي آموخت .
آ
ب حيات حواست و آنکه جان معرفت و جان عشق را به ما مي بخشد حواست . تاسدرة
المنتهي آدم کافي است چرا که تمام معارف و اسرار را داراست ولي اون پرواز و جهش آخر
از سدرة المنتهي تا پيش خدا را فقط با بي پروايي ميتونه طي کنه : وا فريادا از عشق وا
فريادا / کارم به يکي طرفه نگار افتادا / گر داد من شکسته دادا / ورنه من وعشق هر چه بادا
بادا و اون کسيکه ميتونه بگه هر چه بادا بادا حوا است .
* narcissus ( نرگس ) کسي بود که هاتف ( بانوي کوه که حرف ميزنه و صداش شنيده
ميشه اما ديده نميشه ) عاشقش شد و چون به عشق او پاسخ نگفت دچار نفرين وي شد و به
عشق خودش دچار ميشه و عاشق تصوير خودش در آب ميشه و چون هر چه به آب دست
ميزد آب بهم ميخورد و تصوير او را تيره ميکرد هيچگاه به خودش دست نيافت و سرانجام
از اين عشق جان باخت . ولي بعد از مرگش او را خاک نکردند بلکه به گل نرگس تبديلش
کردند .

بازديوانه شدم من ای طبيب باز سودايی شدم من ای حبيب
آنچنان ديوانگی بگسسته بند که همه ديوانگان پندم دهند
غير آن زنجير زلف دلبرم گر دو صد زنجير باری بگسلم
بويی خاص تو هوا پيچيده که هر عاقلی و عاشق, هر عاشقی و ديوانه و هر ديوانه ای رو
سر مست می کند. تجلی زيبايی آفرينشِ عشق. تبلور همنشينی عشق و عرفان. نگاه
متفاوت. دلگرفتن های قشنگ. روزهايی که آمدنشان سر مستی و عشق می آورد.
برگريزانی است که خو نويد بهار عارفان و عاشفان است... خش خش...خش خش...
موسيقی زيبايی که گوش را می نوازد و آغاز خوابی است طولانی که تماما نويد بخش و
روشنگر بيداری.
در پس اين برگ ريزان مرگی است مولد, خوابی است بيدارگر, عشقی است فلسفی و
فلسفه ای است عاشقانه. زيباترين فصل خدا از نظر من از راه رسيد. صدای قدمهاش
نزديکتر از هميشه است... دلشوره دارم. يعنی باز هم پاييز اومده؟!!! اين همه زيباييُ آخه
من چطوری يه دفعه ببينم و حس کنم و پند بگيرم... خدا يا کمکم کن...
نفس می کشم...و نفسم را نگه می دارم...درونم زنده می شود و اشک جاری... اشک لذت
و شوق... هوشم به در آمده و نگاهم سيراب... تنهايی وجود ندارد... همه جا عشق است و
لذت... نه زمينيی که ناراحت کند و نه حسی که مرا آزار دهد... همه اش زيبايی... مگر می
شود ناراحت بود و بد...
صدای پرندگان می آيد... پرندگانی که ما را ترک می کنند و دسته دسته نقش خود را پاک
می کنند. آه!!!!! کاش می شد زيبايی تان زيبايی نگاه ما را تکميل می کرد... همه در حال
کوچ... ما را تنها می گذارند تا شايد با خود که هستيم به خود نيز بياييم...

باد بی آنکه حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد برگها را آرام وبی صدا
به رقصیدن وا می دارد
و من بی صدا تر از برگها نظا ره گر پائیزم
کاش آخرین پائیز باشد
وباد همراه برگها مرا هم با خود ببرد
با همان آرامش و سادگی
...
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم ...
پرسیدم : چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد:
کودکی شان ، اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند . اینکه آنها سلامتی خود را از دست
می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند . حال را فرآموش می کنند ، بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .
پرسیدم : می خواهی کدام درسهای زندگی ات را فرزندانت بیاموزند ؟
گفت :
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها راا لتیام بخشیم . بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد . بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی توانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که دو نفر
می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند .


همه چيز يک حادثه بود ،
شهر بدون آفتاب حادثه ايی بود ،
که از ارتفاع کوه های بلند و ابرهای سياه زاييده شد .
و سايه ی بدون نور را هم که می دانی ، از شب زاييده شده !!
فقط اين را بگويم ، اينجا دلم هوای پرنده ی آبی و گرمای خورشيد را کرده .
می دانم که نه خواب می بينم و نه با بی تابی هايم ،
اجازه ی خواب ديدن را به چشم های معصوم تو می دهم .
اما اين را بدان که حال و هوای من هم فصلی دارد ،
فصلی که اگر تا طلوع آفتاب صبوری کنی ، روسياهيش به ذغال می ماند .
آن وقت من و تو شادمان از روسياهی شب ، دست در دست هم
از تارهای خورشيد بالا می رويم ،
تا به نور که همان حقيقت عشق است برسيم ،
برای همين است که ما و آفتاب را به خداوند مهر می سپارم .
من که دلم روشن است .
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by ghoghnoosedel.blogfa.com